هر آنچه که در کانادا دیدم

شرح ندارد

تبریک به آقای فرهادی

سلام به همه دوستان

تبریک به همگی بخاطر انتخاب یک ایرانی به عنوان بهترین کارگردان در اسکار امسال.

جناب فرهادی از انتخاب شما بسیار خوشحال شدم و لحظه ای که شما را در روی سن دیدم گریستم و از راه دور به شما خدا قوت می گوییم.به امید افتخار آفرینی بیشتر همه شما ایرانیان عزیز.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:2  توسط مصمم  | 

خبر خوب

من توی رشته کاری خودم در یکی از بهترین های کانادا استخدام شدم.البته کمی خانومم ناراحته چون تو بیزینسی که استارت کردیم کمی تنها شده که برای این هم با شرکت صحبت کردم قراره تغییراتی در ساعت کاریم بدهم.عالی مگه نه؟

دوستانی ابراز علاقه جهت همکاری داشتند که همین جا قول می دهم که بزودی با شکل حرفه و قوی دست به دست هم یک بیزینس پولساز و جهانی ایجاد کنیم.باز هم از ابراز محبت تک تک شما ممنونم.

خبر دیگه اینکه می خواهم یک وبلاگ در زمینه زندگی در کانادا بسازم که بتونه راهنمای قوی باشه برای ما ایرانیها در کانادا.بابا جون یک نگاه بندازیم به بقیه ملتهای ساکن اینجا چقدر هوای هم را دارند چه قدر به هم کمک می کنند.بیاید به هم کمک کنیم تا همه کارهای پولساز و بزرگ کانادا در دستان ایرانی ها و فارسی زبانها باشه.

همه جا هندیها و .... . مثلا شرکت ما همه چینی و کره ای و هندی اند.دوتا ایرانی داره چرا؟چندتا مهندس ایرانی میشناسید که به کاری غیر رشته اش مشغوله.

بیاید فروشگاه های زنجیره ای مثل چینی ها داشته باشیم.اطلاعات کاری در اختیار هم بزاریم.چندتا مهندس ایرانی هستند که مهندسی حرفه ای اینجا را دارند؟چرا اونهایی که می دونن چه طور و از کجا باید اقدام کرد اطلاع رسانی نمی کنن؟بیمه ارزون برای ماشین برای نیو داریورها؟

حالا اینها را از هندی ها بپرس همگی شان می دونن هیچی فورا هم به هم می گن؟

من که تصمیم دارم در حد توان راهنمای خوبی باشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 4:11  توسط مصمم  | 

دعوت به همکاری

 

با توجه به تازه تاسیس بودن شرکت و عدم استطاعت مالی برای استخدام افراد حرفه ای در کانادا

از کسانی که در موارد زیر مایل به همکاری با ما می باشند دعوت به همکاری می گردد(ایران یا کانادا).

در صورت هرگونه درآمد از پروژه های در دست اقدام مبالغی جهت قدردانی و جبران زحمات تقدیم حضور

می گردد.

هم چنین این مدت همکاری چه به صورت آن لاین و چه حضوری به عنوان سابقه کاری محسوب میگردد.

۱.طراحی و برنامه نویسی وب سایت 

۲.نویسنده مقالات روان شناسی و داستان به زبان انگلیسی

۳. طراح سرگرمی و جدول انگلیسی

۴.بازاریاب برای منطقه اوکویل میسیساگا و برمپتون به صورت کمیسیون

۵.طراح این دیزاین

۶.افراد با سابقه در پروژه های خانه های هوشمند  به صورت کمیسیون  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 16:44  توسط مصمم  | 

خیلی دلم می خواهد از کانادا برایتان بنویسم اما همه چی الان برایم عادی شده.نمی دونم چه چیزی برایتان جالبه.

یک چند ماهی هست که یک بیزینسی راه انداختم اما سود دهی تا الان نداشته ولی فکر می کنم خیلی زود به نتیجه برسه.

راستی دلم برای خانواده ام تو ایران خیلی تنگ شده.هر روز بهشون فکر می کنم.هر روز هم برای همه گذشتگانم من جمله مادرم دعا می خونم.نمی دونم خدا کنه همه این دعاها بهشون برسه اگه نه خیلی مدیونشونم

دانشگاه هم دارم می رم اما چند روزی نرفتم که به کار برسم تا مشکلات مالی ام را حل کنم.

خیلی شرایط پرفشاره.برایم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 15:11  توسط مصمم  | 

salam moteasefane sms ha be man nemirese

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 14:12  توسط مصمم  | 

دونده ای که آخر شد

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.

دوی ماراتن در تمام المپیکها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود. کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد.

دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند. استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما... بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند.

دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد.

خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود. بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود. 40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند.

شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:26  توسط مصمم  | 

 پلیس تورنتو بدنبال نظر دادستانی درباره نحوه برخورد با قربانی کنندگان یک گوسفند در شمال یورک است.
آژانس خبری QMI گزارش داد، مأموران پلیس، ساعت 10:25 دقیقه شب جمعه، پس از اینکه یک خودروی مظنون به ربودن یک کودک را تعقیب می کردند، با صحنه ناراحت کننده ای در پارک Rowntree Mills مواجه شدند.

گفته می شود، یک زن طی تماسی با پلیس گفته بود، شاهد تلاش فردی برای فرار از یک خودرو بوده و وی توانست شماره آن خودرو را یادداشت کند. مأموران بر اساس این اطلاعات، خودروی مذکور را در پارک پیدا کرد.

در جستجوی داخل خودرو، مقادیری طناب و چسب پهن و فضله حیوانی ، پیدا کردند.

لحظاتی بعد، دو مردی که با عجله بسمت خودرو می دویدند ، توسط مأموران بازداشت شدند.

صاحبان خودرو به پلیس گفتند، در حال قربانی کردن یک گوسفند بودند که به قیمت 150 دلار، از یک مزرعه در بزرگراه 27 منطقه یورک، خریداری کرده بودند. آنان ادعا کردند، این کار خود را برای خوش شانسی انجام دادند!

افسران پلیس ، لاشه خون آلود گوسفند و چاقوی آنها را در گوشه ای از پارک، پیدا کردند.

این گزارش حاکیست، پلیس هنوز مطمئن نیستند که آیا قربانی کردن گوسفند، جرمی همانند کشتن یک حیوان خانگی را دارد یا خیر؟

آنان در انتظار نظر دادستانی در این مورد هستند.                                                  ایرانتو
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:17  توسط مصمم  | 

http://www.youtube.com/watch?v=_vdtlJT7DN8

این ویدیو به شما یاد خواهد داد چگونه از درآمد سایت یوتیوب بخشی از آن را با خودتان اختصاص دهید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:23  توسط مصمم  | 

دو سال گذشت

سلام .این متنی که می خوانید دقیقا مال دو سال پیشه که من برای اولین بار از همه چی از خانواده ام از مملکتم دور می شدم.

این هم متن(مطالب داخل پرانتز جدید نوشتم):

هیچ وقت فکر نمی کردم دور شدن از خانواده ام (مخصوصا مادرم بعد پدرم) و دوستانم این قدر سخت باشه.بعد از این ناخوابی و خستگی و دوندگی از جابجایی و بسته بندی بار و خیس عرق بودم.صبحانه هم که نخوردم و خوب هم نتوستم کسی ببینم(یادمه همش تو فرودگاه مادرم خیلی خودش را کنترل می کرد می دونست اگه بی تابی کنه چقدر برام سخت می شه ازش جدا شوم ولی پدرم خیلی براش سخت بود تنها پسرش را راهی سرزمینی با فرسنگها فاصله کنه.هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد خواهرهایم را دوست داشته باشم.طبق معمول مادر وپدرم با همه وجودشان داشتند کارهامو انجام می دادند و من هم که حریفشان هیچ وقت نشدم که بگم این همه زحمت نکشید فقط دادو بیداد می کردم.راستش این تنها وقتی بود که می تونستم جلو این همه مهربانیشان را بگیرم)

راستی مثل این چند وقت حسین خیلی به دادم رسید من خیلی ممنونش هستم.دوستانم هم باوفا و سر آشپز و بایسیکلران سنگ تمام گذاشتند.راستی بابت یادگاری هایشان هم بی اندازه ممنونم.دلار هم نشد بگیرم از بانک فرودگاه چون سیبا فعال نبود.خیلی جالبه بانک فرودگاه بین الملیه!؟

وارد هواپیما شدم دست راست یک ناخدا با زنش خیلی دلداریم می داد دیگه از گریه زاری نفسم بند آمده بود آروم نمی شدم و تا لندن ادامه داشت. دلم نمی خواست هواپیما از زمین بلند بشه.عجب حالی بود.

تمام سفره اونهایی که تا مدتها نمی بینمشون فکر کردم.سخت بود و دردناک.مسافرها همه خوشحال بودند اما من.تارا دختر ۱۳ ساله که تنها می رفت تا باباشو ببینه.منصور که کپ ماشاا... طاهریان(یکی از دبیرهای دوران دبیرستانم) بود و خیلی با ادا حرف می زد.

به فرودگاه لندن رسیدم.از کجا کارت پرواز بعدی را بگیرم؟ اکس کیوز می پاردن می پیلیز ریپیت.اینها را ۱۰۰ دفعه گفتم وای خدایا از کی کمک بگیرم.ایرانیها چه قدر خودخواهند و سرد.اصلا نگاهت نمی کردند.برعکس بقیه ملتها.(البته تو دو سالی که این جابودم ایرانی های واقعا اصیل و با شخصیت زیاد دیدم.یادمه که یکی از کارگرهای واحدمون بدون اینجه بدونه من دارم میرم یک روز گفت ایرانی های اونور این طور و اون طورن که حتی باعث شد من ناخودآگاه حرفهای بدی بهش بزنم.شاید اونهایی که اون می شناخت و دورش دیده بودند اون طور بودند.اما من این جا آدمهای فرهیخته و با شخصیت زیاد دیدم.اگر چه جمع ایرانی ها  تورنتو را دوست ندارم)

بزور از یکی از هم ملیتهای آینده ام چیزایی فهمیدم.خلاصه کارت رو گرفتم اما گیت پرواز چی؟تو کارت ننوشته بود.۶ ساعت وقت داشتم.حالا به خونه بگم اینجاهستم.

رفتم کافی نت ولی یک پیام داد من یس زدم کل پولم(۲ پوند) را خورد وای از کسی که زبان بلد نیست.۷ پوند هم تلفن خورد و ایران را نگرفت ولی به کانادا فوری وصل شد.به همسرم گفتم به مادرم بگه .

حالا چیزی بخورم.ساندویچ اش که مزه .... می داد وای آب پرتقالش عالی بود.دور زدم تا یک ایرانی ساکن کانادا دیدم و فهمیدم کی و کجا سوار بشم. خودش و خانومش خیلی خونگرم بودند.

حالا دور بزنم ببینم چی برای کپی برداری برای ایران خوبه یک آب معدنی گرفتم درش خیلی جالب بود.آب میوه ای هم گرفتم مزه ادرار می داد .(گلاب بررویتان)

وقت سوار شدنم بود.خانومه هر دفعه یه چیزی می گفت عده ای بلیط نشان می دادن و می رفتند.۲ بار من گفتم می .گفت نو

خلاصه سوار شدم.ای داد از این مسافرا.کسی به کسی  نگاه نمی کرد.نه حرفی  هیچی.پرواز اولم ۲ ساعت خوابیدم اما این یکی هیچی.همش با مانیتور جلوم ور رفتم اما یک دونه هم فیلم را به ته نرسوندم.

به کانادا رسیدم.اما  در فرودگاه ................

(دریغا که قدر مادرم را ندونستم .هرگز خودم را نمی بخشم همیشه فکر می کردم که مادر بخدا همه لطف و مهربانی هایت را جبران می کنم اما  دریغ که خداوند بزرگترین خشم خودش را به من نشان داد و مادرم را از من گرفت.ابدی بیادتم و همیشه سجده ات می کنم مادر.)

پدرعزیزم و خواهرای مهربانم می دونم که در این سالها چقدر دوست داشتید کنارتان باشم اما نبودم.امیدوارم روزی بتوانم زحمتتان را جبران کنم

همچنین پدر و مادر همسرم که واقعا آن گونه رفتار کرده اند که من واقعا حس فرزندی نسبت به خودم حس کرده ام و صمیمانه سپاس گزار آنها هستم

وسپاس ویژه به همسرم سنگ صبور و همراه همیشگی ام کسی که با همه وجودش با من همراه بود و لحظه ای تنهایم مگذاشت و سختی های بسیاری را تحمل نمود. با همه وجودم ازت ممنونم

دو سال سخت گذشت و من همچنان به راهم ادامه خواهم داد .دوسالی که بیشتر صرف شناختن محیط و تجربه سالهای اولیه زندگی مشترک.در کل شاید روی کاغذ چیزهای زیادی بدست نیامده اما تجارب مفید و بزرگی بدست آوردم. و می تونم با قدرت بگم که همه موفقیت های آتی را در گرو این دو سال می بینم.امید که سال بعد همین جا از موفقیت هایمان برایتان بنویسم.

مادر بهت قول می دهم که سال آینده حداقل نیمی از آنچه که برای فرزندت می خواستی بدست خواهم آورد.

گرمترین درود و سپاس هایم تقدیم به همه مادران ایران زمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 17:28  توسط مصمم  | 

كلبه شما در حال سوختن است

 
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 19:56  توسط مصمم  | 

مطالب قدیمی‌تر